گنجور

 
کمال خجندی
 

نمی دهد دهنت کام ما از آن لب شیرین

را به تنگ دلان می کنند مصابقه چندین

چو بوسه زنو خواهم سوی رقیب گزی لب

زهی تعلل رنگین زمی بهانه شیرین

همیشه من ز خدا دولت وصال تو خواهم

بود که وقت دعا بگذرد فرشته آمین

اگر سعادت و دولت دواسبه آبدم از پی

چو در رکاب تو باشم کدام مرتبه به زین

چنین که خواب شب از ما به چشم مست ربودی

دگر به خواب نبینی که سر نهیم به بالین

دلا چو نقد تو جز بار آبگینه نباشد

مکن معامله بار دگر به آن دل سنگین

رسید تا در دهلی نوافل سخن من

کجاست خسرو تا بشنود مقالت شیرین

کمال چون سخنت به ز خسرو و حسن آمد

دگر مدار ازین و از آن توقع تحسین