گنجور

 
کمال خجندی
 

مه عیدت مبارک باد ای خورشید مهرویان

زلب حلوای عیدی ده نخستین با دعاگویان

خلایق را نظر بر ماه و ما را بر تو نظاره

بروبت عاشقانرا عید و مردم ماه نو جویان

مه عید و شب قدری که می گویند آن و این

دل ما بافت در ابروی و زلف عنبرین مویان

صباح عید اگر سوزید عطری مجلس ما را

شکر گیرید و عود از زلف و لبهای سمن بویان

رقیب ای کاش از ناگه چو ماه روزه میشد گم

که من بی رو ستائی عید می کردم بدلجویان

نماز عید خواهم کرد هین ساقی بیار آبی

برای آب دست من بر ابریق قدح شویان

کسان شاد از مه عبد و کمال از بار به منظر

همه مشتاق روی ماه و او مشتاق مهرویان