گنجور

 
کمال خجندی
 

من و محنت تو زهی راحت من

چه راحت که بخت من و دولت من

چو من با تو باشم زهی راحت تو

اگر این نباشد زهی محنت من

به دشنام من رنجه گشتی شنیدم

زهی خواری نو زهی عزت من

من و اقتدا با تو در هر نمازی

همین است تا زنده ام نیت من

غمم گو مخور چونکه آن یار دیرین

تکو می شناسد حق نعمت من

زنصدبع میترسم ای جان روانتر

ز خاک در او بر زحمت من

کمال این شرف تا قیامت ترا بس

که گوید فلانیست در خدمت من