گنجور

شمارهٔ ۸۴۹

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

دل که میرفت ز خود چون نرود باز چنین

چشم و ابروی ترا شیوه چنان ناز چنین

من بیدل چو زرم با توز اخلاص درون

قلب چون نیست مرا این همه مگذار چنین

نیر خاکی نبود رسم که دور اندازند

خاکیم من ز خودم دور مینداز چنین

واعظ آن گوش که پند تو شنیدی همه وقت

شد ز فریاد تو کر بر مکش آواز چنین

چون شوی قاصد جانها بنه از من بنیاد

تا برآید همه کارت بکن آغاز چنین

همدمی هاست به آن غمزه دل پرخون را

کس نشد همدم و همراز به غماز چنین

گفته جای تو بر خاک در ماست کمال

آن محل نیست گدا را مکن اعزاز چنین



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید