گنجور

شمارهٔ ۸۱۶

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

آمد درون دل غمت دیگر نمی آید برون

سودای آن زلف سیه از سر نمی آید برون

شوق بهشت و حور عین سودای آن و فکر این

از دله برون آمد همه دلبر نمی آید برون

تا رخ نپوشی کی شود از دیده اشک ما روان

پنهان نگشته آفتاب اختر نمی آید برون

نقاش چین هر صورتی کانگیخت در بتخانه ها

هرگز ز شرم روی او از در نمی آید برون

تا دل نرفتیم از همه نقشت درو پیدا نشد

آئینه را بی صیقلی جوهر نمی آید برون

گفتی برون آی از درم بنشین به خاک آستان

شه هر چه گوید زآن سخن چاکر نمی آید برون

تا تو ترانی کی روند از کوی تو دلهای ما

نا رانده حکمی پادشا لشکر نمی آید برون

از غمزه چشم خوئیت برریش دل زد نشتری

خونها برون آمد ولی نشتر نمی آید برون

چشم کمال از تلخی هجر تو شد گوهر فشان

بی تلخی از بحرها گوهر نمی آید برون



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.