گنجور

 
کمال خجندی

یار من بار دگر می طلبد دانستم

عاشق زار دگر میطلبد دانستم

عارش آید دگر از یاری و غمخواری من

بار و غمخوار دگر می طلبد دانستم

خون مژگان من از نازه نیارد در چشم

چشم خونبار دگر می طلبد دانستم

رخت برچید ز سودای من آن حسن فروش

سر بازار دگر می طلبد دانستم

من تهی دست و آن دانه در بیش بهاست

او به خریدار دگر می طلبد دانستم

دی بزد نیغم و نگذاشت که بوسم آن دست

قتل من بار دگر می طلبد دانستم

غمزه را گفت که کم جو دگر آزار کمال

بر دل آزار دگر می طلبد دانستم