گنجور

 
کمال خجندی
 

بار اشکم دید و شد بر من رحیم

سائلان را دوست میدارد کریم

بر بناگوشت ز مسکینی دو زلف

هر دو می افتند بر بالای سیم

چشم مستت ترک یک لخت است لیک

دل به نیع نیز می سازد دو نیم

زان سر زلف و دهان دل خون شدست

حول سود چون دال پیوندد به میم

کس نشد از چشم و زلف مستفید

کاین سواد نادرست است آن سفیم

مشورت کردند با هم صبر و غم نیست

آن سفر کرد اختبار این شد مقیم

همدم جز به درد و غم کمال

خوش بود صحبت به باران قدیم