گنجور

 
کمال خجندی
 

من همچو گردم در رهت زآن رو طلبکار توام

مهر تو دارم ذره سان وز جان هوادار توام

بشنو که با یوسف چه گفت آن پیرزن گریه کنان

گر بر درم قادر نیم باری خریدار توام

هر خشت کز خاکم زند دست اجل کردم بحل

لیکن به شرطی کافکند درپای دیوار توام

یک شب غمت در میزدی گفتم که آیا کیست آن

گفتا درم بگشا که من یار وفادار توأم

اگر آیدم باز آن طبیب این نکته خواهم گفتنش

حالم چه می پرسی چو میدانی که بیمار توام

سخت آید از تیغت مرا گو هر نفس بر هم زند

گر راحتی بر دل رسد از لطف آزار توام

گفتی کمال از کار خود غافل مشو کاری بکن

اینست کار من که شد سر در سر کار توام