گنجور

 
کمال خجندی
 

ای زغمت دل به جفا مبتلا

بی تو به صد گونه بلا مبتلا

ساکن کوی تو به چنگ رقیب

چون به سگ خانه گدا مبتلا

همچو دل خون شده از دست تست

با رخ ما آن کف پا مبتلا

با تو چه گویم که چها میکشد

دایم از آن زلف دو تا مبتلا

غصه خط یا غم خالت خورم

بین که شد این دل به چها مبتلا

کرد در آیینه نظر حسن تو

دید به خود نیز ترا مبتلا

هجر بسر شد به نیاز کمال

یافت رهایی به دعا مبتلا