گنجور

 
کمال خجندی
 

من طاقت دوری ز رخ یار ندارم

جز بردن بار غم او کار ندارم

صد بار فزون چاکر درگاه خودم خواند

با این همه در خدمت او بار ندارم

آه از من دلخسته که می میرم و در دست

ندیر علاج دل بیمار ندارم

با عشق بر آمیختم و ترک خرد گفت

یعنی که سر صحبت اغیار ندارم

خواهم که به روی تو کنم روزه شبی را

اینست که آن دولت بیدار ندارم

گر مرتبه خدمت سگبان نو یابم

فرمان سگانت برم و عار ندارم

گویند کمال از سر کویش سفری کن

با بسته ام و فوت رفتاره ندارم