گنجور

شمارهٔ ۷۴

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

آه که از حال من یب ندانست

مردم و درد دلم طبیب ندانست

گل مگر این بی وفانی از پی آن کرد

کز دل مجروح عندلیب ندانست

عقل ز هر کسی که ماجرای تو پرسید

هیچ کس این قصه عجیب ندانست

تا دل آواره در کمند تو افتاد

هیچ کس احوال آن غریب ندانست

خلق چه داند مراد خاطر ما را

کام محبان بجز حبیب ندانست

دوش بر آن در چه عیشها که نمودم

با سگ کویش که آن رقیب ندانست

هم به مرادی رسد کمال که کس را

از کرم دوست بی نصیب ندانست



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید