گنجور

شمارهٔ ۷۳۴

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

رفت از دست من آن زیبانگاری چون کنم

نیست در دسٹم عنان اختیاری چون کنم

در همه احوالم او بودی که بودی غمگسار

این زمان جز غم ندارم غمگساری چون کنم

دوستان گویند هان تدبیر کار خویش کن

من ز کار افتاده ام تدبیر کاری چون کنم

در میان ما حدیثی چون نرفت او را چه رفت

هر یکی گوید حدیثی از کناری چون کنم

هیچ بارم بر تن و جان اینچنین باری نبود

می کشم ناچار و ناکام انتظاری چون کنم

وعده دیدار فرمودست و بر امید آن

من چنین گشتم که می گویند آری چون کنم

هر کسی گوید فلانی بیدل و بی دین شد است

وای اگر بیاو بمانم روز گاری چون کنم

یک زمان بی او بماندم صد خجالت می برم

وای اگر باو بمانم روز گاری چون کنم

در چنین حالت ز باران چشم باری داشتم

چون ندیدم باری از هیچ یاری چون کنم



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید