گنجور

 
کمال خجندی
 

با تو از دل نشانه یافته ام

خبر از دزد خانه یافته ام

هرچه گم شد مرا گمان بر تست

جویمت چون بهانه یافته ام

تا شدم گم به کوی محنت دوست

دولت جاودانه یافته ام

سجدهها کرده ام سر خود را

را دارند تا بر آن آستانه یافته ام

گر نیایم قبول ضربت تیغ

شرف تازیانه یافته ام

بوسم آن لب بلا غرامه که باز

دستگاه صوفیانه یافته ام

با کمال از نو شد و عالم فرد

در جهانشه یگانه یافته ام