گنجور

 
کمال خجندی
 

آن چشم نیمه مست جهانی خراب ساخت

دلها بسوخت تیمی و نیمی کباب ساخت

صیاد وار غمزة شوخش ز زلف و خال

بنهاد دام و دانه و خود را به خواب ساخت

شرمنده اند از رخ زیباش نو خطان

آری سیاه رو همه را آفتاب ساخت

از قند تا بساخت شراب آن لب لطیف

ما را نساخت شربت دیگر شراب ساخت

در حقه کرد و برد دهان تر از میان

آن لب مفرحی که ز یاقوت ناب ساخت

در کوی بار دیده گریان برای خویش

همچون حباب خانه به بالای آب ساخت

لب با کمال ده چو ز جان ناله برکشید

ساقی شراب دار که مطرب رباب ساخت