گنجور

 
کمال خجندی
 

لب میگزد چو چشم گشایم بدیدنش

خوشتر ز دیدنست مرا لب گزیدنش

لرزان دلمهز بیم جدانیست همچو برگ

ر بنگر ز شاخ لرزه به وقت بریدنش

چندانکه با قدت صفت سرو می کنند

پست است این سخن نتوانم شنیدنش

چون صید از کشیدن دام اوفتد به بند

دام دل است زلف تو خواهم کشیدنش

دل در کمند زلف تو گور میکن اضطراف

صیاد را ز مرغ خوش آبده طپیدنش

در جان چو درد عشق تو آرامگاه ساخت

درمان میادم ار طلیم آرمیدنش

ساکن نکرد گریه ز دل فرقت کمال

سوز کباب کم نشد از خون چکیدنش