گنجور

 
کمال خجندی
 

آبی کجاست کآتش عشقم جگر بسوخت

و ین برق جانگداز همه خشک و تر بسوخت

مرغ سپیده دم که خبر داد از توام

اکنون نمی دهد مگرش بال و پر بسوخت

باید که شمع را نرسد باد و آتشی

پروانه ضعیف چه باشد اگر بسوخت

بازم بسوخت آتش هجران نو جگر

دیدی چگونه سوخت به بادی دگر بسوخت

دوشم بگوشه نظری کردهای عزیز

نازک دل عزیز تو بر ما مگر بسوخت

گفتم که سوز آتش دل کم شود به اشک

این سوز کم نگشت از آن هم بتر بسوخت

می سوخت بار شیع گدازان و پس کمال

از شمع اندکی و ازو بیشتر بسوخت