گنجور

 
کمال خجندی
 

مگر ترک جفا و بکن جفای دگر

که باشد از تو جفای دگر وفای دگر

بلا فرستی و من باز بسته دل به امید

که از تو باز رسد بر سرم بلای دگر

سری که داشم انداختم به پای تو حیف

که نیستم سر دیگر برای پای دگر

گدایی از تو همین باشدم که نگذاری

که بر در تو رود غیر من گدای دگر

دعای مردن من میکنی چه حاجت آن

بقای عمر تو بادا بکنه دعای دگر

اگر چه نسبت رویت به آفتاب کنند

تو جای دیگری و آفتاب جای دگر

کمال حسن طبیعت همین بود که مرا

ورای دیدن آن روی نیست رای دگر

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.