گنجور

 
کمال خجندی
 

بار در زیر لب چو خنده کند

هر که را کشت باز زنده کند

چشم و خالش چو کشتنی طلبند

او اشارت بسوی بنده کند

غمزه ها را کشنده آن دل ساخت

سنگ بس تیغ را برنده کند

اشک افسرده را که گلگون است

به زدن آه من دونده کند

دل در آن کو زبهر دیدارست

به بهشتی کجا بسنده کند

انفعالی که از رخت گل داشت

غنچه بیرون شدن به خنده کند

تا گدای کمین تست کمال

پادشاهی بزیر ژنده کند