گنجور

شمارهٔ ۵۴۶

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

هرکه وصلش طلبد ترک سرش باید کرد

ورنه اندیشه کار دگرش باید کرد

آنکه خواهد که نهان از سر کویش گذرد

صبح خیزی چو نسیم سحرش باید کرد

سر کوی نو تحمل نکند درد سری

هر که از آنجا گذرد ترک سرش باید کرد

گرچه دردم ز طبیب است ولی آخر کار

چون رسد کار بجان هم خبرش باید کرد

زلف آشفته او موجب جمعیت ماست

چون چنین است و پس آشفته ترش باید کرد

هر که او را خبر از حالت مستان نبود

به یکی جرعه می بیخبرش باید کرد

آنکه او را هوس گوشه نشینی باشد

از کمانخانه ابرو حذرش باید کرد

یارب این درد جگر سوز چه مشکل دردیست

که مداوا همه خون جگرش باید کرد

گر کمال آرزوی محبت جانان دارد

زود زین کلبه احزان سفرش باید کرد



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید