گنجور

شمارهٔ ۵۲۳

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

مه نامهربان من وفاداری نمیداند

بر اهل دل به جز ظلم وستمکاری نمی داند

چو دادم دل بدست او به پای محنت افکندش

چه دانستم من بیدل که دلداری نمی دانند

به نزدیک طبیب احوال درد خویش می گفتم

ولى او چاره این نوع بیماری نمی داند

چه سود از ناله و زاری برین در داد خواهانرا

که سلطان حال مسکینان بازاری نمی داند

مراد خاطر ما نیک میداند حی اما

تغافل می کند زانسانه که پنداری نمی داند

لب و دندان چون اونی بکام چون منی اولی

که کسی شیرین تر از طوطی شکرخواری نمی داند

کمال از خلق نتوانست پوشیدن نظر بازی

که او رندست و چون زهاد طراری نمی داند



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید