گنجور

شمارهٔ ۵۲

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

با رخ آن مه به دعوی کی برآید آفتاب

کی نماید ذره هر جا رخ نماید آفتاب

سوختم از حسرت ای ابر افکن آنجا سایه

س نا دگر بر خاک پایش رخ نساید آفتاب

تو رو ای دربان که من در سایه دیوار او

ر تر می نشینم منتظر چندانکه آید آفتاب

بعد از آن کان روی روشن آفتاب از دور دید

گر برو بندی در از روزن در آید آفتاب

آفتاب ار گویدت من با تو می مانم مرنج

چون به خود گرم است خود را می ستاید آفتاب

در سر زلفت گرفتست آفتاب از دیرباز

حلقه ای زان زلف بگشا تا گشاید آفتاب

می کشد بهر تو گفتم درد سر دایم کمال

گفت نشنیدی که دردسر فزاید آفتاب



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید