گنجور

 
کمال خجندی
 

مکن بیم که شمشیر رقیب ما بران باشد

می از کشتن نمیترسم رها کن تا بر آن باشد

پر از جانهاست دامنهای زلف تو میفشانش

تو معشوقی مرا فرما که عاشق جان فشان باشد

حدیث لطف گفتارت بکن از دیگری پرسش

که ما را ز آن لب انگشت تحیر در دهان باشد

چه نسبت می کنی مه را بخود خود را نکونر بین

که از تو نابمة فرق از زمین تا آسمان باشد

میان گفتم ار گمشد منش بابم چه میبخشی

قبا گفت و کله بر سر کمر هم در میان باشد

بخوان عاشق درویش اگر مهمان رسد جانان

کباب از سینه آب از دیده شیرینی زبان باشد

کمال از دیده می ریزد سرشک گرم در پایت

خنک آبی که در پای سهی سروی روان باشد