گنجور

 
کمال خجندی
 

مرا بی تو آسوده حالی نباشد

دمی بی رخت بی ملالی نباشد

خیال نو باشد مرا در دل و بس

تمنای جاهی و مالی نباشد

من و آب چشمی و سودای سروی

چه همت بود آنکه عالی نباشد

ز سر دل جام غافل مباشید

ور او نیست یک رنگ خالی نباشد

مجود این مشرب از زاهد خشک

که کونته به جام سفالی نباشد

چه کار آید این زاهدی شیخ ما را

چرا عاشق لا ابالی نباشد

کمال ار برندان مصاحب نباشی

ترا هیچ صاحب کمالی نباشد