گنجور

 
کمال خجندی
 

مرا بی تو از دیده خون می رود

ز دل نیز صبر و سکون می رود

دل من در آن کو زبیم بلا

نمیرفت وقتی کنون می رود

چه آهوست چشمت که در پیش او

اگر شیر آبه زبون میرود

نه از زیر کی دل در آن زلف رفت

که در سلسله از جنون میرود

برخسار تو چشم کردیم سرخ

از آن اشک ما لاله گون می رود

دو چشم تو وز هر طرف خالها

به چندین مگس خواب چون می رود

چو شد تشنه زلفت به خون کمال

به چاه ذقن سرنگون می رود