گنجور

 
کمال خجندی
 

گیرم که از تو بر من مسکین جفا رود

سلطان توئی کی به تظلم کجا رود

سوی تو چون سلام فرستم که باد را

پیرامن درت نگذارند تا رود

چندان دعای جان تو گونیمه کز ملال

می خواسته بر زبان تو دشنام ما رود

بفرست سوی گل سحری بوی پیرهن

کز رشک آن چو غنچه بزیر قبا رود

ای دل ز سیل خون که شد از چشم ما روان

شادی مکن که بره تو هم این ماجرا رود

چون زلف او بگوش نیاری حدیث مشک

پیش تو گر حکایت آن خاک پارود

رفت آنچه رفت ز آتش دل بر سر کمال

من بعد از آب دیده برو تا چها رود