گنجور

شمارهٔ ۴۹۴

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

گفتمش حال دل گمشده دانی چون شد

گفت با ما چو در افتاد همان دم خون شد

پارسایان که نظر از همه می پوشیدند

چشم تان تو دیدند و همه مفتون شد

تا لب جام گرفت از لب لعلت رنگی

ای با خرقة ازرق که بمی گلگون شد

ما چو شمعیم که از سر زنش دشمن و دوست

سوز ما کم نشد و آتش دل افزون شد

تا نگویند به پیش تو مرا آبی نیست

اشکم از دیده به بیرون شدنت بیرون شد

مطرب از گفته او گر غزلی خواهد خواند

گوش دارید که در سخنش موزون شد

مینوشتی سخن از وصف تو دوشینه کمال

هرچه آمد به زبان قلمش مقرون شد



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید