گنجور

شمارهٔ ۴۷۱

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

غبار خاک در او چو در خیال آرید

بنور چشم خود آن نونیا میازاربد

گلی که در چمن آرد نسیم پیرهنش

چو باد دامن آن گل ز دست بگذارید

گر از خیال نبش نیست دیده را رنگی

ز نوک هر مژه هنگام گریه خون بارید

اگر چه شت شمردید عقد آن سر زلف

بدلکشی رخ او کم ز زلف مشمارید

ز یار سنگدل ای دوستان ندارم دست

مرا بخت دلی همچو خود مپندارید

به خاک پاش سفارش کنید چشم مرا

هر آنکه ریزد خونش به خاک بسپارید

از راه دیده و دل می رسد سرشک کمال

مسافر بر و بحر است حرمتش دارید



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

دریای سخن - دریای شعر فارسی برای اندروید