گنجور

شمارهٔ ۴۴۰

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

از سوز جان من آن بیوفا چه غم دارد

اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد

کسی که بر نکند سر ز خواب چشمانش

ز آه و ناله شبهای ما چه غم دارد

میان عیش و طرب پادشاه نعمت و ناز

بر آستان ز نیاز گدا چه غم دارد

دگر مرا ز بلا دوستان مترسانید

و دلی که شد همه درد از بلا چه غم دارد

بکوی او نروی زاهدا مرو هرگز

تو گر بهشت نه بینی مرا چه غم دارد

عوام نیر ملامت به عاشق ار بزنند

ز سهم لشکریان پادشا چه غم دارد

رقیب گو شنو آنچ ار در تو خواست کمال

گدای کوز سگ آشنا چه غم دارد



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

دریای سخن - دریای شعر فارسی برای اندروید