گنجور

 
کمال خجندی
 

دل در طلیت روی به صحرای غم آورد

جان بیدهنت رخت بکوی عدم آورد

ما را هوس زلف تو در کوی نو انداخت

حاجی ز پی حلقه قدم در حرم آورد

محروم مران از در خویشم که گدا را

امید عطا بر در اهل کرم آورد

روزی که بسر وقت من آنی همه گویند

شاهیست که در کوی گدائی قدم آورد

فریاد من از غمزه شوخ تو که در دهر

آئین جفا کاری و رسم ستم آورد

باد این سر سودا زده خاک ره آن باد

کز کوی نو جان در تن ما دم بدم آورد

نقش دل و دین شست کمال از ورق جان

تا وصف خط و خال بتان در قلم آورد

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.