گنجور

 
کمال خجندی
 

چشم تو که آرام دل خلق جهان برد

سحری است که از سیمبران نقد روان برد

زلف تو که روز سهم در نظر آورد

هوش از سرو آرام و قرار از دل و جان برد

بالای ترا دل بگمان سرو سهی خواند

احسنت زهی دل که چنین راست گمان برد

بر لعل لبت جان ز سر شرق فشاندن

سهل است ولی زیره به کرمان نتوان برد

میرفت بدریای غمش کشتی عمرم

نا عاقبت کار فراقش به کران برد

گفتم که ز مسجد نروم سوی خرابات

زنجیر سر زلف توأم موی کشان برد

تا زلف چو چوگان و زنار فروبست

بند کمرت گوی لطافت ز میان برد

فریاد بر آمد ز همه خلق به بکبار

هر جا که دل خسته ز زلف تو فغان برد

لطف غزلیات کمال است که او را

آوازه حسن تو در اطراف جهان برد

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.