گنجور

شمارهٔ ۳۷۷

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

چشم تو که آرام دل خلق جهان برد

سحری است که از سیمبران نقد روان برد

زلف تو که روز سهم در نظر آورد

هوش از سرو آرام و قرار از دل و جان برد

بالای ترا دل بگمان سرو سهی خواند

احسنت زهی دل که چنین راست گمان برد

بر لعل لبت جان ز سر شرق فشاندن

سهل است ولی زیره به کرمان نتوان برد

میرفت بدریای غمش کشتی عمرم

نا عاقبت کار فراقش به کران برد

گفتم که ز مسجد نروم سوی خرابات

زنجیر سر زلف توأم موی کشان برد

تا زلف چو چوگان و زنار فروبست

بند کمرت گوی لطافت ز میان برد

فریاد بر آمد ز همه خلق به بکبار

هر جا که دل خسته ز زلف تو فغان برد

لطف غزلیات کمال است که او را

آوازه حسن تو در اطراف جهان برد



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

دریای سخن - دریای شعر فارسی برای اندروید