گنجور

 
کلیم

از هستی من تو چون نام و نشان برد

پی بر سر شوریده من داغ چسان برد

کس دعوی ویرانه بسیلاب نکردست

از عشق دل باخته واپس نتوان برد

از تاب در گوش تو در آتش رشکم

کان گوشه نشین عیش دو عالم زمیان برد

هرگز ببتان نقش قمارم ننشسته

با هر که نظر باختم از من دل و جان برد

آبیست در آنروی که سرجوش بهارست

رنگیست برین چهره که ناموس خزان برد

از بسکه گرفتار بخون خوردن خویشم

انگشت ندامت نتوانم بدهان برد

با مور میانی سر و کارست دلم را

کو خرمن آرام سلیمان ز میان برد

تاب سفر دور ندارد ز نزاکت

از دل نتوان حرف میانش بزبان برد

نام تو کلیم ار نبرد یار نرنجی

از ننگ تو آن نام نداری که توان برد