گنجور

شمارهٔ ۳۶۹

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

جان و لبش از صبح ازل همنفسانند

غافل ز نفسهای چنین هیچ کسانند

گره لب از بی سببی نیست بسی خال

آنجا شکری هست که چندین مگسانند

پروازگه کوی تو دارند تمنا

ز آن روز که مرغ دل و جان هم قفسانند

هر زاهد خشکی چه سزاوار بهشت است

شایسته آتش شمر آنها که خسانند

مگذار که رویند رهت خلق به مژگان

ترسم که کف پای ترا چشم رسانند

از بندگی سرو قدت غنچه دهانان

چون سوسن آزاده همه رطب لسانند

بگذشت بصد بیم کمال از سر آن کوی

کز زلف و دوچشم تو شب است و عسسانند



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

دریای سخن - دریای شعر فارسی برای اندروید