گنجور

 
کمال خجندی

بیمار عشق جز لب او آرزو نکرد

این نوش دارو ار دگری جست و جو نکرد

ریش دل تو گفت بمرهم نکو کنم

دردا که کرد وعده خلاف و نکو نکرد

شکل قدم ندید و سرم نیز بر قدم

طفل است چون نظاره چوگان و گو نکرد

دستی ندید عاشق مسکین بگردنی

تا روزگار خاک وجودش سبو نکرد

هرگز نریخت چشم من آبی بجای خون

در پیش مردم این قدم آبرو نکرد

یک روز نام خویش نوشتم بروی نان

آنرا ز ننگ من سگ کوی تو بو نکرد

در دین عشق راست نشد قبله کمال

تا روی دل بقامت چون سرو او نکرد