گنجور

شمارهٔ ۳۲

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

دل و جان تا رهند از بند بگشا زلف مشکین را

به پایت میفتد آخر رها کن یک دو مسکین را

ز چندان تیر کز شوخی ز مژگان بر تراشیدی

یکی بر جان من افکن چه خواهی کرد چندین را

سر زلف ترا در چین بدین صورت رخ نگین

چرا پر می کشد چندین مصور صورت چین را

ز زحمت هایخود شرمنده آن استانم من

که از بیمار دردسر بود پیوسته بالین را

به تسخیر خیال آن پری پیکر شب هجران

دو چشم در فشان من فرو ریزند پروین را

میان گریه های تلخ در دل نگذرانیمش

که نتوان بگذرانیدن به تلخی جان شیرین را

کمال از هر مژه اشکت مگر همرنگ سلمان شد

که از اشعار مردم برد معنی های رنگین را



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.