گنجور

 
کمال خجندی
 

نیست ما را بجز آن جان و جهان در یایست

زانکه پی او په جهانست و نه جان دریایست

خاک آن در طلیم تا بنهم رخ آنجا

که رخ زرد مرا نیست جز آن دریایست

در نمی با پدرش از خوبی تیبانی هیچ

این همه هست، میانست و دهان دریایست

پیش آن غمزه کباب جگر من منهید

که به بیمار غذا نیست چنان در یایست

چون بدیدیم رخت غمزه و ابرو پیش آر

وقت صید است بود تیر و کمان دریایست

خوشم آمد که ز غم داغ نهادی به دلم

تا دگر گم نشود بود نشان دریایست

باش گور پر خط تو دیدگریان کمال

پر سر سبزه بود آب روان دریایست

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.