گنجور

 
کمال خجندی
 

ماه در حسن برخسار تو خویشاوند است

آفرین بر پدری کش چو تونی فرزند است

نشمرندم دگر اهل نظر از آدمیان

گر بگویم به جمال تو پری مانند است

عاشق سرو قدت را نتوان کرد شمار

بر درختی عدد برگ که داند چند است

حور عین را چو سر زلف سیه چشمی بین

که ز کوی تو به فردوس برین خرسند است

بر در بار گر افزون نکند ناله زار

چه کند طالب دیدار که حاجتمند است

خوش بود موعظه و حکمت صاحب نفسان

نغمه نی شنو ار گوش دلت بره پند است

عکس لعلش اگر افتد به لب جام کمال

نوش کن چون شکر آن باشد که در وی قند است