گنجور

شمارهٔ ۲۰۶

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

غارت چشم تو ما را مفلس و بیچاره ساخت

مؤمنانرا کافری از خان و مان آواره ساخت

از لب شیرین تراش بوس کردی کوه کن

گر توانستی دل بی رحم او را چاره ساخت

هر چه خورد آن نوش لب خون دل فرهاد بود

حوض شیرش چون زچشم خون فشان فراره ساخت

واعظ گریان چه می سازند مردم منبرت

طفلی و در گریه می باید ترا گهواره ساخت

صوفیان را زد به محراب آتش و پشمینه سوخت

آنکه آن طاق دو ابروبست و آن رخساره ساخت

از تماشای تو بی معنی است منع عاشقان

چون مصور صورت خوب از پی نظاره ساخت

شد حمایل بکشی در گردنش دست کمال

آن حمایل را ز غیرت خواستم سی پاره ساخت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام