گنجور

 
کمال خجندی
 

غارت چشم تو ما را مفلس و بیچاره ساخت

مؤمنانرا کافری از خان و مان آواره ساخت

از لب شیرین تراش بوس کردی کوه کن

گر توانستی دل بی رحم او را چاره ساخت

هر چه خورد آن نوش لب خون دل فرهاد بود

حوض شیرش چون زچشم خون فشان فراره ساخت

واعظ گریان چه می سازند مردم منبرت

طفلی و در گریه می باید ترا گهواره ساخت

صوفیان را زد به محراب آتش و پشمینه سوخت

آنکه آن طاق دو ابروبست و آن رخساره ساخت

از تماشای تو بی معنی است منع عاشقان

چون مصور صورت خوب از پی نظاره ساخت

شد حمایل بکشی در گردنش دست کمال

آن حمایل را ز غیرت خواستم سی پاره ساخت