گنجور

 
کمال خجندی
 

چشمت به غمزه کشن من بیگناه را

خود زلف را چه گویم و خال سیاه را

با آه و روی زرد ز خالت شدیم دور

باد آمد و ز دانه جدا کرد کاه را

مردم ز مه حساب گرفتند سالها

نگرفت در حساب جمال تو ماه را

جوهر که قیمتی است کشندش به احتیاط

من هم به دیده می کشم آن خاک راه را

از همت گدای تو باشد فرو هنوز

بی عرش اگر کشند شهان بارگاه را

سلطان حسن گو سوی دلها نظر گمار

ملک آن اوست کو بنوازد سپاه را

نام کمال خواجه که درویش خوانده ای

درویش خوانده ای به غلط پادشاه را