گنجور

شمارهٔ ۱۸۵

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

شوخ چشمی خان و مان ما به یغما برد و رفت

دید عقل و دل بر ما هر دو یکجا برد و رفت

بر سر ما خاکیان از غیب آمد ناگهی

همچو جان تنها و هوش از جمله تنها برد و رفت

خواستم زلفش گرفتن از سر دیوانگی

او زما دیوانه تر زنجیر در پا برد و رفت

در درون آمد خیال روی او شد عقل و هوش

بود دزدی با چراغ انواع کالا برد و رفت

مردم نظارگی را اشکم از هر مو ربود

هرچه میدیدم به ساحل موج دریا برد و رفت

عاشقی روزی به صف واعظ ما پا نهاد

یک به یک انگشت های پاش سرما برد و رفت

تا نشاند بر قد و بالاش نقد خود کمال

جان علوی را ز پستی سوی بالا برد و رفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام