گنجور

شمارهٔ ۱۵۶

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

دردل ما بردی و رفتی نه چنین می بایست

نیک رفتی قدری بهتر ازین می بایست

بھر سوز دل اصحابه بجز داغ فراق

بود حاصل همه اسباب همین می بایست

پارسا زلف تو نگرفت که ترسید ز دین

آن به چنگال من بیدل و دین میبایست

در خور روی نکوی تو ز صاحب نظران

پاکبازی به همه روی زمین می بایست

تا شکست از طرف مشک بوجه افتادی

حلقه ای از سر زلف تو به چین می بایست

تا چو چشم سیهت مست بغلطیدی حور

بوی گیسوی تو در خلد برین می بایست

از سخنهای تو این گفته گزین کرد کمال

دوست را چون ز غزلهای گزین می بایست



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.