گنجور

 
کمال خجندی
 

دل زنده شد از بوی تو بوی تو مرا ساخت

خاصیت خاک سر کوی تو مرا ساخت

فربه ترم از خوردن غمهای تو هر روز

بنگر که چگونه غم روی تو مرا ساخت

زین پیش نمی ساخت مرا هیچ هوائی

اکنون هوس روی نکوی تو مرا ساخت

چون شربت تلخی که به رنجور بسازد

هنگام سنم نندی خون تو مرا ساخت

بدمستی شوخان چو قدیم است ضروری است

با چشم خوش عربده جوی تو مرا ساخت

هریک سر موی تو چو از ناز مرا سوخت

بایست به هر یک سر موی تو مرا ساخت

بگذشت کمال از سر جان در طلب تو

صد شکر که باری تک و پوی تو مرا ساخت