گنجور

شمارهٔ ۱۰۴۸

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

گر بری دست به آئینه و در خود نگری

ببری دست ز عشاق به صاحب نظری

ننگری دود درونها که به بالا ز تو رفت

شرم داری مگر از ما که به بالا نگری

روز وصلم ز شب هجر بتر سوزی جان

همچو آتش که به خرمن چو رسی تیز تری

آتش از سر گذرد خرمن دل سوخته را

چون به سروقت جگر سوختگان در گذری

جان و سر هر دو به پای تو از آن می سپرم

که اگر خاک شوم باز به پایت سپری

شد ز خون شیشه دلها پرو دور لب تست

فرصتت باد که این می به تمامی بخوری

زاهد از روی تو مهجور و به خود مغرورست

خویشتن بینی او بین به چنین بی بصری

محتسب را ز من رند خبردار کنید

که من از سوی یکی هستم و تو بی خبری

هر کسی جان ببرة تحفه بر دوست کمال

سر ببر تو چه کنی جان نتوانی که بری



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.