گنجور

 
کمال خجندی

دل که سودای تو می پخت کبابش کردی

بود غمخانه دیرینه خرابش کردی

دیده کز گریه بسیار تهی گشت ز اشک

از لب و عارض تره باز پر آبش کردی

بر سرشکم ز تو افتاد مگر عکس سهیل

زانکه غلطیده تر از در خوشابش کردی

چشم خونریز تو در کشتن صاحب نظران

داشت در سرکه کنند نار عتابش کردی

ناوک غمزه نو سوی دل غمزدگان

تیز تر رفت ز پیکان چو شتابش کردی

نشد از رحمت نو عاشق صادق نومید

سالها دور ز خود گرچه عذابش کردی

پیش رندان همگی عیب نو پوشید کمال

خرة زهد که رنگین بشرابش کردی

 
sunny dark_mode