گنجور

 
کمال خجندی
 

دگر باره تیغ جفا بر کشیدی

ز باران دیرینه باری بریدی

به قتل محبان شدی باز رنجه

بنابادت ای دوست زحمت کشیدی

من از حسرتت گرچه مردم خوشم هم

که باری تو با آرزونی رسیدی

ترا هر چه گفتیم گفتی شنیدم

حدیثی شنیدی ولی کی شنیدی

چه دانی ز حال من ای جان شیرین

که تو تلخی هجر کمتر کشیدی

بکوی تو چون آب هرگز نرفتم

که چون سرو دامن ز من در کشیدی

کمال آرزو داشتی خاک پایش

به چشم خود الحمد لله که دیدی

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.