بخش ۱۲۴ - عاشق شدن قمرتاش بر پرینوش خاقان چین
چنین تا بدین کار آمد سه ماه
که بودی همه چین پر از دود آه
پرینوش از شاه آگاه بود
گذارش همه بر سر چاه بود
به هر صبح آمد نهانی ز راه
سخن گفت با ماه در زیر چاه
وز آنجا دگر سوی ایوان شدی
چو سرو خرامان به بستان شدی
ز ناگه یکی روز وقت سحر
چو گل کرد سوی گلستان گذر
که ناگاه بر پور دستور پیر
قمرتاش نامی به دل نره شیر
خردمند و بیدار و هم هوشمند
به صورت چو خورشید بد ارجمند
صبوحی کشان را سر از باده مست
خرامنده و دسته گل به دست
نهانی پرینوش را بنگرید
که مانند طاووس پیشش رمید
بتی دید در بر نهانی پرند
به هم برشکسته لبش نرخ قند
دو زلفش چو شبهای هجران دراز
دو چشمش دو جادوی روباره باز
به گل درفکنده دو زلفش گره
کماندار چشمش کمان کرده زه
ز ابرو کمان و ز مژگان خدنگ
چو ترکان خدنگ پیاپی ز چنگ
به رخ خال مشکین او دلپسند
تو گوئی بر آتش نهاده سپند
شده بینی دلبر کامیاب
چو انگشت سیمین به روی کتاب
و یا زنبق ناشگفته به گل
چو ماشوره سیم بر روی مل
دهانی به مانند تنگ شکر
و یا همچو یاقوت ریزش گهر
ز تنگی نبودیش پیدا دهان
به گاه سخن عقل ازو در گمان
شده غبغبش سیب در سیب چاه
در آن چاه صد دل فتاده ز راه
به گردن گرفته ز آهو خراج
سفیدی و نرمی به مانند عاج
شده سینه آئینه پستان حباب
حبابی که افتاده بر روی آب
شکم چین به چین عقل ازو گشته مات
شده ناف گرداب آب حیات
کمر همچو مو و سرین کوه سیم
چه سیمی که ازنازکی بد دو نیم
سراپا همه نور تابان شده
چو سروی به بستان خرامان شده
قمرتاش از آن سو پریچهره دید
بدان صورت ماه بیبهره دید
دلش چون کبوتر طپیدن گرفت
سرشکش ز مژگان چکیدن گرفت
سراپاش چون بید لرزیده گشت
پرینوش را در زمان بنده گشت
به یک سو نشست و کمین بر گرفت
ز پی تا پی آن دم سر اندر گرفت
چو زان جای برخاست فرخنده ماه
قمرتاش استاده در پیش راه
نگه کرد و بگشاد راز و نیاز
بدو گفت کای دلبر عشوه باز
ندیدم به حسن تو هرگز پری
پری میشود پیشت از دلبری
به رویت مبیناد چشم بدی
که جیف است روی تو بیند بدی
چو زلفت درافکند در آب شصت
مرا همچو ماهی درافکند پست
به تیغ نظر کردیم سینه چاک
به تیر مژه اوفتادم به خاک
تو صیاد و من صیاد آهوی تو
شد آشفته بر چشم جادوی تو
نگاهی کن و بنده آزاد کن
دل خستهام را تو خود شاد کن
چو کردی دلم را به زلفت اسیر
کرم کن نگاهی ز من وام گیر
در مرحمت بر رخم باز کن
به لطفت زمانی تو دمساز کن
چو بیمار لعلت شدم کام بخش
که باشند خوبان همه کامبخش
پرینوش چو این سخن بشنوید
به ابرو گره زد سر اندر کشید
ز دنبال نرگس بیفشاند زهر
ز تندی بدو گفت از روی قهر
که ای خام گفتار بیهوده مرد
ز گرمی ندانسته گفتار سرد
چه سودایت افتاده اندر دماغ
که خواهی برافروزی از مه چراغ
ز نورم نبینی بجز تیره دود
ندارم تو را میل گفت و شنود
ز تندی سر و پای او بنگرید
جوانی چو سرو خرامنده دید
به گلزار او سایه افکنده مهر
چو گلبرگ افروخته پاک چهر
دمیده بنفشه به گرد گلش
تو گوئی به گل تکیه زد سنبلش
پی مور بر آبگینش بدید
و یا بر رخ لاله عنبر دمید
همان مشک بر ماه گشته نشان
به رخسار گل گشته عنبرفشان
نیامد به چشمش چنان روی و موی
ز مغروری حسن تابید روی
دگر ره قمرتاش پوزش نمود
نیاز پیاپی فروزش نمود
شکر لب سر درج گوهر گشود
به ناز و کرشمه زبان برگشود
مزن دم که تو نیستی مرد عشق
نداری به رخسار خود گرد عشق
نشان محبت دگرگون بود
که رخ زرد و خونابه گلگون بود
تن عاشق زار باشد نزار
همی صبر بایدش درمان کار
ندارد امان هر که او عاشق است
همه زهر خوردن برو لایق است
بدین گونه بسیار سر شد به باد
که دادند جان و نکردند یاد
تو امروز دیدی یکی چهر من
چنان گشت پیدا به تو مهر من
شبی را به یادم نکردی به روز
ندیدی دمی خانه شعله سوز
تو خامی که سواد چنین پختهای
غرور از تن خود نپرداختهای
مبادا بدین گونه بنیاد کس
که عاشق شود کامجو یک نفس
به گفت و بگرداند رخ را پری
روان شد به مانند کبک دری
قمرتاش پیچان بماند به جا
فرو ماند از گفت آن دلربا
خجل شد ز گفتار و کردار خویش
که آمد شگفتی مرا کار پیش
بشد تا کند صبر درمان خویش
مگر وا رهاند ز غم جان خویش
قمرتاش برگشته آشفته دل
نه دل در برش بود نه دلگسل
شب و روز میگشت دودش به سر
ز غم سوخت و میریخت خون جگر
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این داستان، شخصیت اصلی، قمرتاش، به سختی و به مدت سه ماه در جستجوی عشق خود، پری نوش، میگذرد. پری نوش، که زیبا و دلربا است، به طور پنهانی در کنار چاهی با قمرتاش ملاقات میکند. او توصیفاتی شگفتانگیز از زیبایی پری نوش میکند و تحت تأثیر عظیم جذبه او قرار میگیرد. قمرتاش در دل خود طغیانی از عشق و اشتیاق دارد و از پری نوش درخواست میکند که به او نگاهی کند و دلش را شاد کند. اما پری نوش با تندی و بیاحساسی به قمرتاش پاسخ میدهد و او را متهم به خامی و بیجا گفتن میکند. در نهایت، قمرتاش در پی عشق و محبوب خود خسته و پریشان میشود و از غم و اندوه درونش رنج میبرد.
هوش مصنوعی: مدت سه ماه است که به این وضعیت دچار شدهای و همه جا پر از دود و غم و اندوه است.
هوش مصنوعی: پرینوش از اخبار شاه مطلع بود و تمام وقایع به چاهی که در آن قرار داشت، مربوط میشد.
هوش مصنوعی: هر صبح نسیم ملایمی به آرامی میآید و با ماه صحبت میکند در حالی که در زیر چاه پنهان شده است.
هوش مصنوعی: از آن مکان به سمت ایوان حرکت کردی و مثل سرو به آرامی در باغ قدم زدی.
هوش مصنوعی: روزی در وقت سحر، ناگهان به سمت گلستان رفت، همانگونه که یک گل به باغ میپیوندد.
هوش مصنوعی: ناگهان، بر فرزند سرجنبان، نامی چون شیر در دلش پیدا شد.
هوش مصنوعی: انسانی که عاقل و هوشیار است، همچون خورشید درخشان و با ارزش است.
هوش مصنوعی: در اینجا فردی را توصیف میکند که با حالت مستی و سرخوشی در حال راه رفتن است و در دستش دسته گلی دارد. او با ناز و عشوه حرکت میکند و حالتی شاداب و جذاب دارد.
هوش مصنوعی: به آرامی به پرینوش نگاه کنید که مانند طاووس از او دور شده است.
هوش مصنوعی: مشاهده کردم که در آغوش کسی پرندهای کوچک با لبهای شکستهاش مانند قند در کنار هم نشستهاند.
هوش مصنوعی: زلفهای او مثل شبهای جدایی بلند و تاریک است و چشمانش مانند جادوهایی زیبایی را به نمایش میگذارند.
هوش مصنوعی: موهای او مانند گلی در هم پیچیده است و چشمانش مانند کمانی که زه آن کشیده شده، زیبایی خاصی دارد.
هوش مصنوعی: این بیت به زیبایی اشاره دارد به ویژگیهای جذاب و دلربا، شبیه به تیرهایی که با دقت و زیبایی پرتاب میشوند. ابرو مانند کمانی است که جذابیت را ایجاد میکند و مژهها به مانند تیرهایی هستند که به دل میزنند. به طور کلی، اینجا به عشق و زیبایی به صورت تصویرسازی شاعرانه پرداخته شده است.
هوش مصنوعی: خال زیبای او همچون جواهر دلانگیزی است که گویی بر دل آتشین من نشسته است.
هوش مصنوعی: دلبر خوشبخت و موفق را میدانی که مانند انگشت نازک و زیبا بر روی یک کتاب است.
هوش مصنوعی: زنبق لالهای است که در زیبایی و تازگی، شبیه به گل دیگر میدرخشد و چهرهاش مانند سیمی درخشان است.
هوش مصنوعی: دهانی که به شیرینی شکر و زیبایی یاقوت مانند است، گوهرهایی از کلمات زیبا و ارزشمند را بر Language خود جاری میسازد.
هوش مصنوعی: در زمان سخن گفتن، عقل به واسطه عدم وجود آزادی در بیان، به تنگنا میافتد و نمیتواند به درستی سرنوشت مسائل را پیشبینی کند.
هوش مصنوعی: غضب و خشم او به حدی است که همچون سیبی به شکل چهرهاش درآمده و در چاهی عمیق قرار گرفته است. در این چاه، صد دل که امیدوار و عاشق بودند، به دام افتادهاند و از راه خود منحرف شدهاند.
هوش مصنوعی: به مانند آهویی که وظیفهای را بر دوش میکشد، زیبایی و لطافتی را به دوش میزند که شبیه به عاج است.
هوش مصنوعی: سینه به مانند آئینه شده و در آن حبابهای کوچکی است که بر روی آب قرار گرفتهاند.
هوش مصنوعی: شکم بندهایی که به هم پیچیدهاند، نشانهای از فکر و عقل هستند که به خاطر زیبایی و جذابیت آنها گیج و سردرگم شدهاند، مثل گردابی که در آب حیات وجود دارد.
هوش مصنوعی: وزن کمر او همانند موی نازک است و همچنین فرم سرین او چون کوهی از نقره میباشد. چه نقرهای که به خاطر نازکیاش، به دو نیم تقسیم شده است.
هوش مصنوعی: او تمام وجودش پر از نور و روشنایی شده و مانند درخت سرو در باغ به آرامی و زیبایی در حال حرکت است.
هوش مصنوعی: دختر ماهمانند از طرف دیگر به زیبایی و درخشانی چهرهاش نگاه کرد و از آن وجه زیبا، بهرهای نبرد.
هوش مصنوعی: دل او مانند کبوتر شروع به تپیدن کرد و اشکهایش از چشمانش سرازیر شد.
هوش مصنوعی: تمام وجودش به لرزه افتاد؛ همچون بیدی که در باد میلرزد، و پرینوش در لحظهای که در حضور بندهاش قرار گرفت، دچار تغییر و تحول شد.
هوش مصنوعی: به یک سمت نشست و در کمین رفت تا در فرصتی مناسب سر خود را بالا آورد.
هوش مصنوعی: زمانی که او از آن مکان بلند شد، ماه روشن و زیبایی در پیش راهش قرار دارد.
هوش مصنوعی: او نگاهی به من کرد و راز و نیاز را باز کرد و گفت: ای معشوق من، با لطف و ناز خود مرا مسحور کردهای.
هوش مصنوعی: هرگز زیبایی تو را ندیدم که پرندهای از عشق و زیبایی تو در حضورت دلبسته و شگفتزده شود.
هوش مصنوعی: به چشمانت اجازه نده کسی نگاه بدی بیندازد، چون چهره زیبای تو باعث میشود که هر نگاه ناپسند به زشتی تعبیر شود.
هوش مصنوعی: وقتی موی تو را در آب رها کردم، مرا مانند ماهیای که در آب رها شده، سرگردان و بیهدف ساختی.
هوش مصنوعی: با نگاهش به قلب ما آسیب زد و من از تیرکمان مژگان او به زمین افتادم.
هوش مصنوعی: تو شکارچی من هستی و من هم شکارچی آهوهایی که به تو تعلق دارند، و به خاطر زیبایی چشمان تو دچار آشفتگی و پریشانی شدهام.
هوش مصنوعی: به من نگاهی بینداز و به دل خستهام آزادی ببخش. تو خودت را شاد کن.
هوش مصنوعی: وقتی که با زلفهایت دلم را گرفتار کردی، به لطف خود نگاهی به من بینداز و از من حمایت کن.
هوش مصنوعی: به من رحم کن و با محبتت، زمانی را برایم بساز تا دمی کنار هم باشیم.
هوش مصنوعی: زمانی که به خاطر زیباییات دچار درد و رنج شدم، تو همانند دارویی هستی که به من آرامش و خوشی میدهد؛ زیرا همه نیکان و خوبان در زندگی میتوانند مایه خوشبختی و شادابی دیگران باشند.
هوش مصنوعی: وقتی پرینوش این حرفها را شنید، ابروهایش را به هم گره کرد و سرش را به نشانهی تردید پایین آورد.
هوش مصنوعی: به دنبال نرگس، زهرش را با خشم بر او افشاند.
هوش مصنوعی: ای مرد نادان، سخنان بیمورد نگو، چرا که از روی احساسات نادرست سخن میگویی.
هوش مصنوعی: چه فکری در ذهنت است که میخواهی از ماه مانند چراغی روشنایی بگیری؟
هوش مصنوعی: من از نور خودم چیزی جز دود تیره نمیبینم و هیچ تمایلی به گفتوگو با تو ندارم.
هوش مصنوعی: به تند و تیز بودن سر و پای او نگاه کنید، جوانی را مانند سرو میبینید که با وقار و زیبایی راه میرود.
هوش مصنوعی: در گلستان او، محبت مانند سایهای گسترده شده است، همچون گلبرگهایی که با نور و زیبایی درخشیده و چهرهای پاک و معصوم دارند.
هوش مصنوعی: بنفشهای در کنار گلش در حال شکفتن است، بهگونهای که گویی سنبلش به گل تکیه زده است.
هوش مصنوعی: او به زیبایی و لطافت همچون شیشه نگاه کرد و یا بر چهرهی گلرخ لاله عطر خوشی دمید.
هوش مصنوعی: مشک زیبا به شکل ماه بر صورت گل جلوهگری میکند و عطر خوشش مانند عنبر پخش شده است.
هوش مصنوعی: او به چشمانش نگاهی نداشته که همچون زیبایی و باوری از زیباییهای مغرورانه تابیده شده باشد.
هوش مصنوعی: راهنمایی خواهم کرد که دیگران برای نیازهای خود به تو مراجعه میکنند و پیوسته از تو درخواست میکنند، زیرا تو همیشه نور و روشنی را در دلهایشان میافروزی.
هوش مصنوعی: لبهایش مانند دانههای گوهری هستند که به نرمی و زیبایی سخن میگوید و دل را میرباید.
هوش مصنوعی: سکوت نکن که تو عاشق نیستی؛ عشق را در چهره خود به نمایش بگذار.
هوش مصنوعی: محبت نشانهای دگرگون دارد، که چهرهای زرد و حالت خونین و گلگون به خود گرفته است.
هوش مصنوعی: تن عاشق به شدت ضعیف و نزار است و او باید صبر کند تا درمان لازم برای وضعش فراهم شود.
هوش مصنوعی: هر عاشقی که در عشق رنج میکشد، دیگر از هیچ آسیبی در امان نیست و نوشیدن زهر برای او سزاوار است.
هوش مصنوعی: در اینجا گفته شده که بسیاری از افراد به طور ناگهانی و بدون هیچ یادآوری یا توجهی جان خود را از دست دادند، گویی که به راحتی به دست باد سپرده شدند.
هوش مصنوعی: امروز تو شاهد بودی که چهره من چگونه آشکار شد و محبت من نسبت به تو مشخص گردید.
هوش مصنوعی: شبی را به خاطر من یاد نکردی و در روز هم نتوانستی لحظهای در خانهام که پر از آتش است، توقف کنی.
هوش مصنوعی: تو هنوز خام هستی و نمیدانی که با این سطح فکر و دانش نمیتوانی به خودت مغرور شوی.
هوش مصنوعی: هرگز نگذارید که عشق و خواستههای آنی شما باعث ویرانی و نابودی کسی شود.
هوش مصنوعی: او با صحبت کردن و چرخاندن چهرهاش، مانند کبک دری به زیبایی و لطافت تبدیل شد.
هوش مصنوعی: ماه زیبا چرخید و در جایش ثابت ماند، دلربا با کلامش دل را محسور کرد.
هوش مصنوعی: از سخن و رفتار خود شرمنده شد که دیدن کار او برایم شگفتآور بود.
هوش مصنوعی: او تصمیم میگیرد تا زمانی که بتواند به آرامش برسد، صبر کند و تلاش کند تا از غم و اندوه روح و جان خود نجات یابد.
هوش مصنوعی: ماهش در حال کوچکتر شدن است و دلش به هم ریخته؛ نه دلش به او تعلق دارد و نه کسی میتواند دلش را از او جدا کند.
هوش مصنوعی: در طول شب و روز، غم و اندوه او مانند دودی بر سرش میچرخید و از شدت ناراحتی، دلش به خون میگریست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.