گنجور

 
خواجوی کرمانی
 

پرده ابر سیاه از مه تابان بگشای

روز را از شکن طرهٔ شبگون بنمای

کاکل مشک فشان برمه شب پوش مپوش

سنبل غالیه سا بر گل خود روی مسای

سپه شام بدان هندوی مشکین بشکن

گوی خورشید بدان زلف چو چوگان بربای

هر که در ابروی چون ماه نوت دارد چشم

گردد از مهر تو چون ماه نو انگشت نمای

حال من با تو کسی نیست که تقریر کند

پیش سلطان که دهد عرض تمنای گدای

سرو را برلب هر چشمه اگر جای بود

جای آن هست که بر چشم منش باشد جای

ای مه روشن اگر جان منی زود برای

وی شب تیره اگر عمر منی دیر مپای

صبح امید من از جیب افق سر بر زن

روز اقبال من از مطلع مقصود برآی

کی برد ره به سراپردهٔ قربت خواجو

پشه را بین که کند آرزوی وصل همای

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

صنم نصیری در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، چهار شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۲۰ نوشته:

به به چه شعر زیبایی. از خواندن آن لذت بردم

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.