گنجور

 
خواجوی کرمانی
 

برآمد بانگ مرغ و نوبت بام

کنون وقت میست و نوبت جام

چو کار پختگان بی باده خامست

بدست پختگان ده باده خام

بهر ایامی این عشرت دهد دست

بگردان باده چون با دست ایام

لبش خواهی بناکامی رضا ده

که کس را بر نیاید زان دهان کام

من شوریده را معذور دارید

که برآتش نشاید کردن آرام

دلم کی در فراق آرام گیرد

بود آرام دل وصل دلارام

منم دور از تو همچون مرغ وحشی

ببوی دانه‌ئی افتاده در دام

ز سرمستی برون از روی و مویت

نه از صبح آگهی دارم نه از شام

قلم در کش چو بینی نام خواجو

که نبود عاشق شوریده را نام

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.