گنجور

غزل شمارهٔ ۴۳۹

 
خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی » غزلیات
 

عجب از قافله دارم که بدر می‌نشود

تا ز خون دل من مرحله تر می‌نشود

خاطرم در پی او می‌رود از هر طرفی

گر چه از خاطر من هیچ بدر می‌نشود

آنچنان در دل و چشمم متصور شده است

کز برم رفت و هنوزم ز نظر می‌نشود

دست دادیم ببند تو و تسلیم شدیم

چاره‌ئی نیست چو دستم بتو در می‌نشود

صید را قید چه حاجت که گرفتار غمت

گر بتیغش بزنی جای دگر می‌نشود

هر شب از ناله من مرغ بافغان آید

وین عجب‌تر که ترا هیچ خبر می‌نشود

عاقبت در سر کار تو کنم جان عزیز

چکنم بی تو مرا کار بسر می‌نشود

روز عمرم ز پی وصل تو شب شد هیهات

وین شب هجر تو گوئی که سحر می‌نشود

کاروان گر به سفر می‌رود از منزل دوست

دل برگشتهٔ خواجو بسفر می‌نشود



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

حمیدرضا نوشته:

مصرع اول بیت هفتم با مصرع اول این بیت سعدی همانندی دارد:
روزی اندر سر کار تو کنم جان عزیز
پیش بالای تو باری چو بباید مردن

👆☹

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.