گنجور

 
خواجوی کرمانی

ما بر کنار و با تو کمر در میان بماند

وان چشم پر خمار چنان ناتوان بماند

از پیش من برفتی و خون دل از پیت

از چشم من روان شد و چشمم در آن بماند

گفتم که نکته ئی زدهانت کنم بیان

از شور پسته ات سخنم در دهان بماند

بر خاک درگه تو چو دوشم مقام بود

جانم بر آستان که بر آن آستان بماند

باد صبا که شد بهوای تو سوی باغ

چندین ببوی زلف تو در بوستان بماند

فرهاد اگرچه با غم عشق از جهان برفت

لیکن حدیث سوز غمش در جهان بماند

خواجو ز بسکه وصف میان تو شرح داد

او از میان برفت و سخن در میان بماند

در عشق داستان شد و چون از جهان برفت

با دوستان محرمش این داستان بماند

 
 
 
sunny dark_mode